تبليغاتX
حلبی آباد

حلبی آباد

برگی از مرقومات شیخ اقل ( متکلم الدوله )

شیخ نامه


یکی شاعر دلش درگیر غم بود
و عشقش می چکید از تار و از پود
قلم می راند بر یاران و اصحاب
فراری می شد از او مور و سنجاب!
خودش را شیخ می دانست و پرباد
بکرد او بر مشایخ سخت بیداد
قناری رنگ می زد بر سر و دم
به جای شعر می دادش به مردم!
ز سعدی بیت و مصرع قرض میکرد
خودش را شیخ و شاعر فرض میکرد
رفیقی داشت او بر وزن ریرا
بسی باهوش و پرجوش است و گیرا
رفاقت را به کلی صرف کردست
سر دشمن به زیر برف کردست
هم اکنون یک هوا ره توشه دارد
و صدها گفتنی در پوشه دارد!
بگفتا شیخ، دنیا پر فراز است
بساط گفتمان همواره باز است
مبادا گشته یارانت فراموش!
و یا غول کلامت رفته از هوش
بگفت این و شکاند آن بغض شاعر
بشد دریای خون در دیده دایر
چنین پاسخ دهد آن شیخ کم گو:
الا ای کبک خوش اندام و خوشرو
بلی کاین گفتمان کیفورساز است
و طبع و حسن را در اهتزاز است
سراسر نزهتش بر ما هویدا
و حظش هم کماکان بر دل ما
ولیکن بار غم بر دل نشستست
قضا بال و پر شعرم شکستست
که من از رحم سعدی در سپاسم
زنم لاف سخن، من آس و پاسم
در این ایام ، گویی رعد و برقم
و یا چون بربطی در آب غرقم!
همان یاری که در دل تخم غم کاشت
قلم را خامش و دستم نگه داشت
به ناگه شوق گفتارم بخشکید
شدم در سرزمین بغض، تبعید!
والا مهر یارانم به جان است
برایم هجر و تنهایی گران است
علی الآخر ندانم حکمت کار
نخواهد ماند یکجا چرخ پرگار ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 16:27  توسط شیخ اقل!  | 

کلام الدوله خان ...

 

سلامی گرم بر یاران و اصحاب

به مفتی خان و این ریرای بی تاب

به خوشخو ناقلاااای اصفهان دوست

که هرچه میکشم من ، کلاً از اوست

به طناز آن رفیق پر شر و شور

هواداران  تیم  سرخ  پر  زور

به بقالان و چقالان کوچه

طرفداران پپسی با کلوچه !

به مردان و زنان اهل شیراز

به سعدی شیخ شوخ طنزپرداز

به فرزندان پاک ملک ایران

حسن مریم علی مرجان و اشکان

و هر کاو عاشق الفاظ و معنی است

حلب آبادی و شاد و مغنی است

همه در انتظار و شور و شوقند

ادیبان حاضر و در حال ذوقند

بگویم تهنیت بر یار و اغیار

کلام الدوله خان آمد به یکبار

بیامد تا کند مشتی گلایه

به همراه تنی یاران پایه

زمین و آسمان و دور افلاک

شود بازیچه ی این مرد بی باک!

که هرگه آمد از غم دیده برکند

و از اسرار عالم پرده افکند!

زند بر دست هستی ضرب شستی

هویدا می کند احوال مستی

زبان دارد به طول برج میلاد

بساط مدعی را داد بر باد

به زنگاری جماعت پشت کردست

کلامش را نشان مشت کردست

کلام الدوله خان خود بنده هستم

ز عشق و شوق یار آکنده هستم

سری سنگین و دل بیمار دارم

و از زاهد پرستی عار دارم

قلم بر دست و سر در حال پندار

بسازم کاخی از اشعار و گفتار

به ایوانش لطایف بکر و زیبا

خزائن پر ز الفاظ است و معنا

وگر این کاخم از الماس باشد

و شعرم بر زبان ناس باشد

تمامش پیش روی کوی سعدی

بود ننگ و سراسر روی زردی

که چشم از نوش اشعارش خمار است

قلم در پیشگاهش شرمسار است

سعادت بیش از این ناید مرا باز

که عشقم هست سعدی شیخ شیراز

بود تحسین بی پایان سزایش

شوم قربان خاک پاک پایش

که او باشد نگین شعر و گفتار

و دیگر شاعران بیهوده در کار ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 16:35  توسط شیخ اقل!  | 

خاطرات یار ...

گهی در می چکاند کلک هوشیار

زهی در خواب و در هنگام بیدار

گر این تمثیل را از ما شنیدی

عزیزم چون شتر دیدی ندیدی :

شبی در عنفوان شور و مستی

در آن ایام عیش و خودپرستی

ندا آمد که ای بیچاره برخیز

بزن بر پهلوان باره مهمیز

بدان عشق است در دنیا حقیقت

و تنها عاشقی را بین طریقت

که گر عاشق شدی رندانه هستی

همه صیاد و تو دردانه هستی

مرا ناگه هوایی در سر آمد

بدیدم عشق در جانم برآمد

همه ایمان و ذکرم گشت محبوب

سراسر دین و مسلک،زشت یا خوب

در آن بحبوحه من دیوانه گشتم

سراسر درد فرهادانه گشتم

ندانستم که هجران در کمین است

مرا تقدیر شومم خصم و کین است

نگارم را به محمل ها نشاندند

و من را تشنه در صحرا رهاندند !

خدایا عشق را غرقابه کردند ...

شکوهم را سراسر لابه کردند...

مرا در کوی جانان سر شکستند

خرم کردند و بر پشتم نشستند ... !!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 13:7  توسط شیخ اقل!  | 

جناب وزیر علوم ، لطفا کمی اعاده ی حیثیت ... !

 

امشب قصد داریم بدون دیباچه نویسی برویم سراغ لپ کلام ... البته اگر لپمان به بناگوش بدل شد گیر سه پیچ ندهید که کف گیرمان به ماتحت مغزمان رسیده است ! چرا و اما و اگر هم نداریم ... شکایت هم نمی پذیریم که خلاف شرع است ... !!!

اصلا انگار نه انگار که مملکتمان گل و بلبل است ! نه گلی مانده نه بلبلی ... همه اش تقصیر این باغبانان بی وجدان است ... باور کنید ! انقدر که به فکر جیب محترمشان هستند به فکر گل و گیاه های بی زبانمان نیستند!!! خودمان از رادیو شنیدیم که امسال از کشورمان بالغ بر ده میلیارد تومان گل صادر شده است ... حالا هی بگویید مملکتمان گل و بلبل نیست و هی مسئولین متعهدمان را به چالش بکشید ... ! قباحت دارد به خدا ! حیا هم خوب چیزی است ! خب بروید یخه ی این گل فروشان سنگدل را بگیرید ... دیگران که تقصیری ندارند آخر ...

اصلا نمی دانیم چرا این روزها مردم نمی روند بگردند دیواری کوتاه تر از دیوار باغ و باغچه های ! رئیس روسای عزیزمان پیدا کنند و آماج تهمت های ناروایشان را به سوی آن کوتاه تر ها سوق بدهند ؟!!! نمونه اش همین ماجرای دانشگاه محترم زن جان ... !  یکی نیست به این سه هزار نفر دانشجوی متحصن بگوید آخر مگر شما خودتان کار و زندگی ندارید که در کارهای خطیر بزرگترها دخالت می کنید ؟؟؟ یا حالا که دخالت می کنید چرا بهتان می زنید ؟! مگر به شماها ادب یاد نداده اند ؟!!! بی اجازه وارد اتاق جناب معاون شده و دست و بالش را بسته اید و ناسزا هم که گفته اید !!! تازه طلبکار هم هستید ؟!!! جل الخالق ... ! خسارت درب شکسته شده ی اتاقشان هم که هنوز پرداخت نشده است !!! بنده خدا آقای وزیر علوم حق دارد که این عملیات ناجوانمردانه ی دانشجویان را محکوم کند . جناب وزیر ، اصلا به نظر ما اقدام اخیر دانشجویان دست کمی از جنایت ندارد ... ! بدون اجازه به حریم خصوصی آقای معاون تجاوز شده است ... ! اصلا خدا را خوش می آید ؟؟؟ باز اگر با اجازه ی قبلی به حریم خصوصیشان تجاوز شده بود یک چیزی !!! تازه مگر چهار ثانیه فیلم ، آن هم با کیفیت پایین ! می شود مدرک جرم ؟!!! حالا به فرض هم که جناب معاون با یک دختر دانشجو در اتاق تنها باشد و دکمه ی پیراهنش هم باز ...! آخر در کجای دنیا تنهایی و باز بودن دکمه ی پیراهن جرم است ؟!!! اصلا خود ما هم که الان مشغول تحریر این دعوی نامه هستیم ، هم تنهاییم و هم دکمه ی پیراهنمان باز است ... پس می بایست بریزند سرمان و دستگیرمان کنند ؟!!!!!! حالا  باز بگویید که ایشان با  یک دختر بی حجاب !  تنها  بوده اند ... چه ربطی دارد ؟ تنهایی تنهایی است ... فرقی ندارد که ...!!!!!!!!!!! تازه ما خودمان سی و سه بار و نصفی فیلم مذکور را رویت نمودیم و متوجه شدیم که آقای معاون تماما  سرشان  پایین بوده  و اصلا  هم به  جمال  بی حجاب  آن  دختر نگاه نمی کردند ... بنده خدا!!! درضمن دیروز شخصا رفتیم و از خودشان پرسیدیم و ایشان هم به جان پدربزرگ جدشان قسم خوردند که بی گناهند ... ! البته ما خواهش کردیم که برای محکم کاری به جان عمه ی مادرشان هم قسم بخورند !!! که ایشان فرمودند اگر لازم باشد این کار را هم خواهند کرد ....... و همچنین در ادامه ی دفاعیاتشان به ما اظهار داشتند که صبح روز حادثه پس از ورود به دانشگاه ناگهان متوجه شدند که یکی از دخترخانم های دانشجو بدون حجاب وارد دانشگاه شده و مشغول جلب توجه است !!! ایشان هم بلافاصله دختر مذکوره را برای نهی از منکر و برخی نصیحت های پدرانه ! به اتاق خودشان فراخوانده و به جهت حفظ آبرو و حیثیت محیط دانشگاه ! درب اتاق را قفل فرمودند تا عمل قبیح آن دخترک سر به هوا موجبات گناه سایرین را فراهم نکند ... و بتوانند با فراغ بال ایشان را موعظت بفرمایند ... !!! ما هم که اشک در چشمانمان کلی جمع شده بود و حسابی تحت تاثیر این عمل خیرخواهانه ی! جناب معاون قرار گرفته بودیم ... با صدای لرزان خطاب به ایشان گفتیم :

_ حالا بیا و خوبی کن معاون جان ... ! کیست که قدر بداند ؟!!!

ناگفته نماند که من باب آن فرش پهن شده در کف اتاق معاونت هم پرسیدیم و ایشان هم با بغض جواب دادند :

_ جناب متکلم الدوله باور کنید این را فقط به شما می گویم ، بنده به عنوان معاون دانشگاه هنوز که هنوزه از خودم خانه ندارم و صاحب خانه هم اخیرا اسبابم را شوت فرموده اند وسط کوچه ... ( آخی ... ) خلاصه این شد که بالاجبار شب ها رو در اتاق کار سپری می کنم !!!

یادمان باشد به زودی شماره حساب ایشان را جهت واریز کمک های مردمی در وبلاگمان درج کنیم ... به این امید که ایشان هم منزلی تهیه کنند و دیگر هیچ بهانه ای به دست دانشجویان بی نزاکت ندهند و خدایی نکرده دیگر حیثیت کاری و اخلاقیشان هم خدشه دار نشود ...

                                                      

 

وسلام

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 3:8  توسط شیخ اقل!  | 

چار کلام دل نوشته ...

 

مدتی وبلاگ ما تحریم شد

ناقلاااا هم چند روزی جیم شد !

وز کلام الدوله کس پستی ندید

بخت  برگشتی  و  اقبالم  پرید

سوت و کور است این حلب آباد ما

ای امان از روزگار بی وفا !!!

این قلم هم مدتی از ما گسست

هی کشیدیمش به سر، یکهو شکست!

ای خدایا رسم دنیا این نبود ...

دست و بالم بسته شد چشمم کبود

آسمان دیگر چرا قهر آمدست ؟

برق هم از خانه مان یکباره رست !

صرفه جویی هم بلای جان ماست

باز می بارد بلا از چپ و راست !

همچنان بالاست قیمت های نفت

قسط بر ما ماند و مال از دست رفت

گرچه ما را هرگز این سودا نبود

کز قبال نفت و گاز آریم سود !!!

لیک دیگر ناسپاسی ها بس است

ای خدایا نیست باکم زین شکست

شکر گوییم و کماکان بنده ایم

گر نمی گوییم هم  شرمنده ایم

از چه گویم چون کسی هوشیار نیست؟

سیل در شهر است و کس بیدار نیست

شوق را پس می سپارم دست باد

ای سبک باران ساحل زت زیاد ....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 2:19  توسط شیخ اقل!  | 

اعتراف نامه ...

 

چه کنیم که امشب خواب به چشمان حیرانمان نمی آید ! امروز مطلبی را در کاغذ اخبار رویت نمودیم که انصافا حسابی گیج و ملنگمان کرد ... ! خلاصه عجب حکایتی شده است این قرن بیست و یکم!!! اقتصاد هم علم پیچیده ای است و ما نمی دانستیم ! آدم هرچقدر بیشتر واردش می شود پیچ پیچکی هایش را بیشتر درک می کند ... برای مثال همین مطلبی را که امروز در کاغذ مذکور خواندیم و چشمانمان هم کم نگذاشتند و مرحمت فرمودند! اساسا قید خواب را زدند ...! گویا یکی از آقایون محترم وزرا که الحق و الانصاف دل شیر هم دارند ... علت اصلی مشکلات و احیانا تورمات مسکن در مملکتمان را فاش نمودند و آب پاکی را بر دست و سر و روی آن یکی وزارت خانه ی البته مربوطه ریختند ! ما را باش که تا به امروز گمان می کردیم افزایش نرخ همواره ناثابت تورم و دلال بازی های بنگاه های معاملات ملکی و ضعف های اقتصادی و امثال آنها ، بر مشکلات و نابسامانی های مبسوط مسکن دامن می زنند !!!!!! ( زهی خیال باطل ما ... ! ) . اما امروز متوجه شدیم که نه خیر ! این طورها هم نیست که ما گمان می کردیم !!!! پس نگو این سیگاری های آب زیر کاه ! باعث و بانیان اصلی این قبیل مشکلات مملکتی هستند ... !!!! ( الحق که همین استعمال گران دخانیات بی فکر  هستند که باعث می شوند ماها کاملا بیخود و بی جهت در قدرت و صلابت اقتصادمان شک کنیم و هزار خیال ناجور به ذهنمان خطور کند ... !!!! ) خدا می داند که این سیگاری های خراب کار ! تا به امروز چند هزار خانوار محترم را بی خانمان و آواره ی کوچه و خیابان کرده اند و زمین های مردم را دود فرموده و به هوا سپرده اند !!! ما که شخصا عقیده داریم که می باید این خرابکارهای بی مسئولیت را محاکمه و مجازات کنند ! تا دیگر در مملکتمان شاهد معضل فراگیر مسکن نباشیم و البته درس عبرتی هم بشود برای باقی مردم ... !!! اما از شما چه پنهان که علت بی خوابی ما چیز دیگری است ... دور از جانتان از سر شب تا به الان فکرمان مشغول است و این عذاب وجدان لعنتی دست از سر کچلمان بر نمی دارد ! ما هم هرچه می خواهیم خودمان را به آن یکی راه ( همان کوچه ی علی چپ معروف ! ) بزنیم و از زیر و زبرش به در رویم ، نمی شود !!! مدام یادمان به آن بعد از ظهر شومی می افتد که چقدر بی فکرانه و جاهلانه روی حرف دایی محترممان حرف نزدیم و به قصد خرید یک پاکت! وینیستون لایت بی پدر و مادر، موجبات آوارگی و خانه به دوشی هموطنان عزیزمان را فراهم کرده و خود را به جرگه ی بی مسئولیت های خرابکار !!! پیوند زدیم ... به گمانم همین یک پاکت دست کم به اندازه ی چهل پنجاه تا مسکنی آب خورده باشد ... !!!!! یادمان باشد که اگر محاکمه شدیم دلیل این خیانتمان به مردم را وجود رفیق ناباب اظهار نکنیم که کلی به شان خانوادگیمان لطمه خواهد خورد ... !!! با این حال ما شیر پاک خورده هستیم و دیگر بیش از این طاقت تحمل عذاب وجدان را نداریم ! پس در همین لحظه به اعترافات تاسف بارمان خاتمه می دهیم و ادامه ی آن را در کلانتری محل بازگو خواهیم کرد و به قول معروف خودمان را معرفی می کنیم ... !!! باشد که بار آخرمان باشد و درس عبرتی بگیریم !!! شما هم احیانا اگر مسکن ندارید و بی خانمان هستید ! حلالمان کنید که ما رفتیم شال و کلاه کنیم ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 3:19  توسط شیخ اقل!  | 

فی اوان تراوشات کلامی ...

 

الحمدلله الکافی حسب الخلایق وحده

 

یا ایها الاصحاب ! سلام علیکم ...

مدتی بود که خامه ی عنبرین ما ، یعنی متکلم الدوله خان عزیز ، ( خدایی نکرده خودم رو عرض می کنم ! ) رسم عزلت نشینی پیش گرفته بود و مراتب چرب زبانی و شیرین بیانی جات را به جا نمی آورد و لاجرم هوار هواداران سینه چاکمان بالا نشسته بود ! بدان سان که گوشمان بسی ناشنوا گشته است ...!!! ( سرمان سلامت باشد البته ... ! ) .

لذا علی رغم دل مشغولی های عدیده ای که شامل حالمان بود ، رسم مودت پیش گرفتیم و به امید ازدیاد جلا و صفای قلوب ندیمان همدل ... کلک سرگران خود بر ورق کشیده و سر صحبت باز کردیم . باشد که مقبول درگاه یاران واقع گردد ...

پس سررشته ی سخن را از گلستان شیخ اجل بدست می گیریم که می فرماید :

 

به چه کار آیدت ز گل طبقی ؟

از حلبی آباد متکلم ببر ورقی ... !

 

البته این شعر به یک بیت ختم نمی شود و ادامه ها ! دارد ... اما ترسیدیم که اشخاص مجهول الهویه ای به ما اعتراض کنند که مصراع دوم این بیت کجا این می باشد ؟ و اصلا شیخ اجل ما را از کجا می شناخته؟ و ...

گرچه ما مسئول اشعار نغز دیگران نیستیم و نخواهیم بود ! ولی حقیقت امر اینست که در کلیاتی که ما از شیخ داریم این چنین است که هست ...! شما چه می دانید؟! شاید سعدی علیه الرحمه علم رجال داشته اند و از ظهور پدیده ی نادری چون ما با خبر بوده اند ! و یا شاید هم این شعر بر سینه ی مبارکشان الهام شده است ( از عالم غیب !!! ) و یا ... اصلا چه می دانیم ...!!! به ما چه مربوطست که دیگران چه گفته اند ؟!!! بروید از خود ایشان بپرسید ... !!!

( البته گفته باشیم که تتبعات مرحوم صابری هم هیچ ارتباطی به گفته های ما ندارد ! )

 

خب حال که سررشته ی کلام از دستمان خارج شده و کار به جنجال کشیده شده است ! قصد داریم خیلی زیرکانه و آب زیر کاهانه ! بحث را عوض کنیم و گریزی بزنیم به جدایی امپراطور از لشکر سرخ ...

چه کنیم که این بار هم می باید دست به دامان همان شیخ خودمان شویم که می فرمایند :

" مشورت با زنان تباه است ... "

این بار دیگر اگر کسی بگوید چنین است و چنان نیست ! همین الان سرمان را می کوبیم به مانیتور محترم و قید پست این مطلب را خواهیم زد ... !!!

بلی ، عرض می کردیم : شواهد و مواهد اخیر دال بر این است که همسر کره ای الاصل جناب امپراطور ( همان افشین قطبی دلبندمان ... ) مخ شوهر گرامشان را تیلیت فرموده و ایشان را وادار به عزیمت از ایران زمین نمودند !!! ( گفته می شود که همسر امپراطور تحملشان از اوضاع و احوال حاکمه بر کشور گل و بلبلمان به تاب آمده است و چنین شد که می بینید ... )

شما را نمی دانیم ولی ما که حسابی به غیرتمان بر خورد و عرق ملیمان مخدوش گشت !!!

یکی نیست بگوید آخر مگر مملکت ما به جز مقداری تورم و گرانی و تحریم و سخت گیری های بی مورد و مشکل مسکن و ازدواج و وضعیت نابه سامان شهریه ی مدارس و دانشگاه ها و حقوق قابل اغماض کارمندان و بحران مالی و کلاهبرداری و سرمربی گری علی دائی ! و هزاران درد بی درمان دیگر ... !!! چه ایرادی دارد که شما تحملتان به تاب آمده است ؟!!!

الحق که این خارجی ها بسیار نازک نارنجی و بی منطق هستند ... !!! همان بهتر که همین روزها مملکتمان را ترک می کنند ... !!!

 

وسلام ...........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 18:52  توسط شیخ اقل!  |