شیخ نامه
یکی شاعر دلش درگیر غم بود
و عشقش می چکید از تار و از پود
قلم می راند بر یاران و اصحاب
فراری می شد از او مور و سنجاب!
خودش را شیخ می دانست و پرباد
بکرد او بر مشایخ سخت بیداد
قناری رنگ می زد بر سر و دم
به جای شعر می دادش به مردم!
ز سعدی بیت و مصرع قرض میکرد
خودش را شیخ و شاعر فرض میکرد
رفیقی داشت او بر وزن ریرا
بسی باهوش و پرجوش است و گیرا
رفاقت را به کلی صرف کردست
سر دشمن به زیر برف کردست
هم اکنون یک هوا ره توشه دارد
و صدها گفتنی در پوشه دارد!
بگفتا شیخ، دنیا پر فراز است
بساط گفتمان همواره باز است
مبادا گشته یارانت فراموش!
و یا غول کلامت رفته از هوش
بگفت این و شکاند آن بغض شاعر
بشد دریای خون در دیده دایر
چنین پاسخ دهد آن شیخ کم گو:
الا ای کبک خوش اندام و خوشرو
بلی کاین گفتمان کیفورساز است
و طبع و حسن را در اهتزاز است
سراسر نزهتش بر ما هویدا
و حظش هم کماکان بر دل ما
ولیکن بار غم بر دل نشستست
قضا بال و پر شعرم شکستست
که من از رحم سعدی در سپاسم
زنم لاف سخن، من آس و پاسم
در این ایام ، گویی رعد و برقم
و یا چون بربطی در آب غرقم!
همان یاری که در دل تخم غم کاشت
قلم را خامش و دستم نگه داشت
به ناگه شوق گفتارم بخشکید
شدم در سرزمین بغض، تبعید!
والا مهر یارانم به جان است
برایم هجر و تنهایی گران است
علی الآخر ندانم حکمت کار
نخواهد ماند یکجا چرخ پرگار ...
